تعمید

این‌جا آخرالزمان است. نوشته‌های یک میس طلبه را می‌خوانید.
دنیا

آخر معلوم نشد تقصیر من بود که تو را دست کم گرفتم یا تقصیر تو بود که دست مرا کم گرفتی. یادت هست؟ گیر افتاده بودم. توی این هیر و ویری دنیا و آدم هایش. توی زینت‌هایی که مال تو نیستند. مال من هم نیستند. اصلا‍ّ مالی نیستند.

•••

دنیا؛ اسم، مفرد، از ریشه‌ی دنو. کاری ندارم به این کار‌ها که دنو یعنی پایین. اما بی‌خیال مونث بودنش نمی‌توان شد دیگر. زن‌ که شد دیگر تکلیف مشخص است.

" و به زنان با ایمان بگو دیدگان خود را [از هر نامحرمى] فرو گیرند و  دامان خویش را حفظ کنند و زینت های خویش را آشکار نگردانند." *

پوشیده‌ی پوشیده.

•••

می‌خواستم بندازم گردن دنیا؛ که آخر لعنتی، تف به ذاتت، نامرد! چرا نشستی پایم و هی پای گوشم خواندی و پای‌ بندم کردی.  چرا زینت‌هایت را آشکار کردی. خوب یک چیزی می‌دانست که گفت:

چشم فرو گیرید، و دامان حفظ کنید، و زینت ظاهر نکنید.

اما کو گوش شنوا. انگار نه انگار که گل لقد می‌کردم.

آن‌قدر گل لقد کردم که دیدم، نه! نقل این حرف‌ها نیست. دارم فرار می‌کنم. به جلو هم نه. به عقب. به قول مهدی شیخ به قهقرا. می‌خندید وقتی می‌گفت، به قهقرا. گریه‌ام می‌گیرد وقتی می‌روم، به قهقرا.

دیدم نه! خودم مَحرم شدم انگار. تقصیر این بنده خدا نیست که. خوب نگفته که زینت‌های‌تان را به محارم خودتان هم نشان ندهید. کجا خطا کرده؟ کجا اشتباه رفته؟ اصلاّ مگر می‌تواند کاری بکند که توی وظایفش ننوشته باشند؟!!

خودت محرم شدی آقا!

•••

گیر افتاده بودم. توی هیر و ویری دنیا. توی دنیای خودم و دنیا. توی برزخ دنیای خودم و دنیا. توی خودم و توی آدم‌ها.

آمدم سراغت. مگر جای دیگری هم می‌شد بروم؟!! جای دیگری داشتم که بروم؟!! مگر به کس دیگری هم می‌شد گفت؟!! کس دیگری هم داشتم که به برایش بگویم؟!!

آمدم سراغت. مثل همه. نه نمی‌دانم، مثل همه هم نه. ولی بالاخره آمدم. خیلی معمولی. با همان شلوار و پیراهنی که شب‌ها با آن می‌خوابم و غروب‌ها  با آن می‌روم آشغال‌ها را دم در  می‌گذارم. حتی نگفتم پارگی درزش را بدوزم.

به خودم باشد و کفر نباشد، می‌گویم: دست کم گرفتم که گرفتم. تو چرا آخر؟ تو چرا دست مرا کم گرفتی؟ مگر قرار نشد عدلت را ببوسی و بگذاری کنار. رحمتت را عشق است. راه بیا با ما عزیز!

به خودم نباشد و حق باشد، می‌گویم: باشد من دست کم گرفتمت. من دیر آمدم سراغت. من کم آمدم پیشت. اما تو . . .، یادم باشد که قرار بود به خودم نباشد، اما تو ببخش! عفوت را عشق است. راه بیا با ما!

هزار مرتبه، بی رو در بایستی؛ غلط کردم.

 

پ.ن1: با هم فریدون گوش می‌کنیم.

پ.ن2: دعا نکرده بارانم مستجاب شد. فقط همین یک جا مستجاب الدعوه‌ام کرده‌ای.

پ.ن3: با این که چوب خطم پر شده باز هم از مهدی وام بلا‌عوض گرفتم.

* سوره ی مبارکه ی نور. آیه 31

+نوشته شده در ۱۳۸٧/٥/٦ساعت٩:۳٦ ‎ب.ظ توسط سید امین | گل‌واژه‌هایتان ()
کجایی

تست تست تست تست تست تست تست تست تست تست تست تست تست

تست تست تست تست تست تست تست تست تست تست تست تست تست

تست تست تست تست تست تست تست تست تست تست تست تست تست

تست تست تست تست تست تست تست تست تست تست تست تست تست

تست تست تست تست تست تست تست تست تست تست تست تست تست

تست تست تست تست تست تست تست تست تست تست تست تست تست

تست تست تست تست تست تست تست تست تست تست تست تست تست

تست تست تست تست تست تست تست تست تست تست تست تست تست

تست تست تست تست تست تست تست تست تست تست تست تست تست

تست تست تست تست تست تست تست تست تست تست تست تست تست

تست تست تست تست تست تست تست تست تست تست تست تست تست

تست تست تست تست تست تست تست تست تست تست تست تست تست

تست تست تست تست تست تست تست تست تست تست تست تست تست

+نوشته شده در ۱۳۸٧/٤/۱۱ساعت۱:٤٧ ‎ب.ظ توسط سید امین | گل‌واژه‌هایتان ()
مردی شبیه باران

یک شهر، یک کوه، یک مرد که آشنای دیرین این کوه است. سنگ‌ها صدای انعکاس قدم‌هایش را می‌شناسند،شانه بالا می‌آورند تا او با قدومش متبرکشان کند. اگر این کوه و این مرد را از این شهر تفتیده بیگری ، دیگر فقط حرارتی آتشین می‌ماند.

و زمین‌هایی سوزان و کوه‌های افسرده رنگ و سیاه رو! و اگر کوه نور را به مکه هدیه کنی و محمد (ص) را در غار حرایش جای دهی‌، آن وقت مکه می‌شود آغاز رویش انسان و تجلی گاه وعده‌ای .

از آن زمان کرد امان مکه به بعثت رسول مهربانی سبز شد، عطر خوش گلستان اخلاق در برهوت بادیه نشینان عرب پیچید. خودش می‌گفت آمده تا پروانه رنگارنگ اخلاق را در امتداد نگاه مردم را به پروانه در آورد و خود نیز نمونه‌ای کامل بود از این شکوه رنگارنگ.

از کوچه می‌گذشت. عبایی پوشیده بود از برد با حاشیه‌ی زبر و خشن ناگهان عربی بادیه نشین از راه رسید و عبایش را گرفت و محکم کشید . فریاد زد:

  • - ای محمد بگو خدا از مالی کمتر و تو گذاشته کمی هم به من بدهد.

با مهربانی نگاهی به مرد کرد و با لبخند به اطرافیان گفت: چیزی که می‌خواهد به او بدهید. دوباره به اره افتاد رد عبا روی گردنش افتاده بود . سرخ شده بود و می‌سوخت!

دیر کرده بود. هیچ وقت برای نماز جماعت دیر نمی‌آمد. نگرانش شدند و رفتند دنبالش توی کوچه باریکی پیدایش کردند دیدند روی زمین نشسته، بچه‌ای را سوار کولش کرده و برایش نقش شتر را بازی می‌کند. از شما بعید است ، نماز دیر شد.

رو به بچه کرد و گفت شترت را با چند گردو عوض می‌کنی؟

بچه آرام در گوش پیامبر چیزی را از نوع کرد. گفت بدید گردو بیاورید و مرا بخرید. کودک می‌خندید ، پیامبر هم !

       پیامبر، محسن حدادی

+نوشته شده در ۱۳۸٧/٤/۱٠ساعت۸:۳۱ ‎ب.ظ توسط سید امین | گل‌واژه‌هایتان ()